بُراق حامیم

پایگاه خبری تخصصی هنر ایرانی اسلامی

خانه » تازه ترین اخبار روز دنیای هنر » ترجمه هنری و ادبی غزلیات ۱۱ تا ۲۰ ویلیام شکسپیر با تکیه بر زیبایی‌شناسی ایرانی اسلامی

ترجمه هنری و ادبی غزلیات ۱۱ تا ۲۰ ویلیام شکسپیر با تکیه بر زیبایی‌شناسی ایرانی اسلامی

برگردان غزل 18 شکسپیر

پایگاه خبری هنری بُراق حامیم با افتخار ترجمه مقابله‌ای و ادبی غزلیات ۱۱ تا ۲۰ ویلیام شکسپیر را با بهره‌گیری از هنر ایرانی اسلامی و زبان فارسی روان منتشر می‌کند؛ این مجموعه با وفاداری به روح اشعار اصلی، زیبایی‌های ادبی و فلسفی شکسپیر را برای مخاطبان فارسی‌زبان بازآفرینی کرده است.


غزل ۱۱ تحلیل

در این سونات، شکسپیر درباره جاودانگی از طریق نسل صحبت می‌کند. او می‌گوید تو اگرچه جوانی‌ات را ترک می‌کنی، اما بخشی از خودت را به نسل بعدی منتقل می‌کنی، و این ادامه‌ی زندگی و زیبایی است. مضمون اصلی: ارتباط میان زوال فردی و بقای جمعی. از نظر ادبی، این شعر پر از تضادهای زیباست: زوال/رشد، حماقت/خرد، مرگ/تداوم. شاعر از طبیعت و حکمت به‌عنوان پشتوانه استدلال‌هایش استفاده می‌کند.

غزل ۱۱
As fast as thou shalt wane so fast thou grow’st,
هر چه زودتر پژمرده شوی، همان‌قدر زودتر می‌بالـی،

In one of thine, from that which thou departest,
در یکی از فرزندان خود، از آنچه که از دست می‌دهی،

And that fresh blood which youngly thou bestow’st,
و آن خون تازه‌ای که جوانانه می‌بخشی،

Thou mayst call thine, when thou from youth convertest,
می‌توانی از آنِ خود بدانی، وقتی از جوانی گذر کنی،

Herein lives wisdom, beauty, and increase,
در اینجاست که خرد، زیبایی و افزونی زنده‌اند،

Without this folly, age, and cold decay,
و بی‌آن، فقط نادانی، پیری و زوال سرد است،

If all were minded so, the times should cease,
اگر همگان چنین می‌اندیشیدند، جهان از حرکت می‌ایستاد،

And threescore year would make the world away:
و شصت سال کافی بود تا دنیا محو شود.

Let those whom nature hath not made for store,
بگذار آنان که طبیعت‌شان نازاست،

Harsh, featureless, and rude, barrenly perish:
زشت و بی‌ویژگی و خشن، بی‌ثمر نابود شوند.

Look whom she best endowed, she gave thee more;
بنگر، به بهترین‌ها بیش از همه بخشیده،

Which bounteous gift thou shouldst in bounty cherish:
و این موهبت را باید به سخاوت پاس بداری.

She carved thee for her seal, and meant thereby,
او تو را به نشان خویش تراشید، و قصدش این بود،

Thou shouldst print more, not let that copy die.
که تو نیز بیش از این بیافرینی و نسخه‌ای را به مرگ نسپاری.


غزل ۱۲ تحلیل

شاعر با نگاه به گذر زمان — ساعت، شب، پژمردگی بنفشه‌ها، سفید شدن موها، و خزان درختان — به زوال زیبایی فکر می‌کند. او نتیجه می‌گیرد که هیچ چیز نمی‌تواند در برابر داس زمان مقاومت کند، مگر تولید نسل. مضمون اصلی: تسلیم‌ناپذیری زمان و تنها راه بقا از طریق فرزندآوری. از نظر هنری، تصاویر شب و روز، بنفشه‌ها و درختان، نمادهای قدرتمندی از زوال هستند که با لحن اندوهگین و تأملی ارائه می‌شوند.

غزل ۱۲
When I do count the clock that tells the time,
چون به شمارش ساعت که زمان را می‌گوید می‌نگرم،

And see the brave day sunk in hideous night,
و روز دلیر را که در شب هولناک فرو می‌رود،

When I behold the violet past prime,
وقتی بنفشه‌ای که روزگارش گذشته را می‌بینم،

And sable curls all silvered o’er with white:
و گیسوان سیاهی که نقره‌ای گشته‌اند از سپیدی،

When lofty trees I see barren of leaves,
وقتی درختان بلند را بی‌برگ می‌بینم،

Which erst from heat did canopy the herd
که پیش‌تر سایبان گله بودند از گرما،

And summer’s green all girded up in sheaves
و سبزی تابستان همه در خوشه‌ها بسته،

Borne on the bier with white and bristly beard:
و بر دوش تابوتی با ریش سفید و زبر حمل می‌شود،

Then of thy beauty do I question make
آنگاه درباره زیبایی تو به پرسش می‌افتم،

That thou among the wastes of time must go,
که تو نیز در میان ویرانه‌های زمان خواهی رفت،

Since sweets and beauties do themselves forsake,
زیرا شیرینی‌ها و زیبایی‌ها خود، خویش را ترک می‌کنند،

And die as fast as they see others grow,
و به همان سرعت که دیگری می‌روید، می‌میرند،

And nothing ’gainst Time’s scythe can make defence
و هیچ چیز را در برابر داس زمان پناهی نیست،

Save breed to brave him, when he takes thee hence.
جز نسل که بتواند چون تو را ببرد، با او بجنگد.


غزل ۱۳ تحلیل

شاعر خطاب به معشوق می‌گوید: تو دیگر فقط متعلق به خودت نیستی، چون عشق تو را متعلق به دیگران می‌کند. باید برای پایان محتوم آماده شوی و تصویری از خودت برای آینده به جا بگذاری. مضمون اصلی: مسئولیت فردی در برابر زیبایی و جاودانگی. از نظر ادبی، این شعر استعاره‌ی «خانه» را برای بدن و زیبایی به‌کار می‌برد؛ اگر کسی چنین خانه‌ی زیبایی را رها کند تا خراب شود، بی‌خرد است. اینجا اخلاق شاعرانه و دعوت به مسئولیت هنرمندانه قوی است.

غزل ۱۳
O that you were your self, but love you are
آه که ای کاش خودت بودی، اما تو عشق هستی،

No longer yours, than you yourself here live,
نه بیشتر از آنچه خود اینجا زیسته‌ای، از آنِ خودی،

Against this coming end you should prepare,
باید برای این پایان فرازین آماده شوی،

And your sweet semblance to some other give.
و آن سیمای شیرینت را به دیگری بسپاری،

So should that beauty which you hold in lease
تا آن زیبایی که به عاریت گرفته‌ای،

Find no determination, then you were
هرگز پایانی نیابد، و تو باشی،

Yourself again after yourself’s decease,
پس از مرگ خویش، بار دیگر خودت،

When your sweet issue your sweet form should bear.
وقتی نسل شیرینت، صورت شیرینت را حمل کند.

Who lets so fair

a house fall to decay,
چه کسی می‌گذارد خانه‌ای چنین زیبا به ویرانی افتد؟

Which husbandry in honour might uphold,
که تدبیر و شرافت می‌توانست نگاهش دارد،

Against the stormy gusts of winter’s day
در برابر تندبادهای روزهای زمستانی،

And barren rage of death’s eternal cold?
و خشم سترون سرمای جاودان مرگ؟

O none but unthrifts, dear my love you know,
هیچ‌کس جز بی‌خردان، عزیزم، تو می‌دانی،

You had a father, let your son say so.
تو پدری داشتی، بگذار پسرت نیز چنین گوید.


غزل ۱۴ تحلیل

این غزل به موضوع پیشگویی و ستاره‌بینی می‌پردازد، اما شاعر می‌گوید: من علم ستاره‌شناسی ندارم و از آسمان پیشگویی نمی‌کنم؛ دانسته‌های من از چشمان تو سرچشمه می‌گیرند. شکسپیر در اینجا زیبایی و حقیقت را به چشم معشوق گره می‌زند و می‌گوید اگر تو خود را جاودانه نسازی (مثلاً از طریق فرزندآوری)، این زیبایی و حقیقت با مرگ تو نابود می‌شود. مضمون اصلی این غزل «زیبایی فناپذیر و راه جاودانه‌سازی آن» است. از نظر هنری، تضاد میان قدرت ستارگان و قدرت نگاه معشوق، بارزترین بازی زبانی این شعر است.

غزل ۱۴
Not from the stars do I my judgement pluck,
من داوری‌ام را از ستارگان نمی‌چینم،

And yet methinks I have astronomy,
و با این حال می‌پندارم که علم نجوم دارم،

But not to tell of good, or evil luck,
نه برای گفتن بخت خوب یا بد،

Of plagues, of dearths, or seasons’ quality,
نه از طاعون، قحطی یا کیفیت فصل‌ها،

Nor can I fortune to brief minutes tell;
و نه می‌توانم بخت را به دقایق کوتاه بسنجم،

Pointing to each his thunder, rain and wind,
و برای هر کس صاعقه و باران و بادش را نشان دهم،

Or say with princes if it shall go well
یا به شاهان بگویم که آیا کارشان نیک خواهد بود،

By oft predict that I in heaven find.
با پیش‌بینی‌هایی که در آسمان‌ها یافته‌ام.

But from thine eyes my knowledge I derive,
اما دانسته‌هایم را از چشمان تو برمی‌گیرم،

And constant stars in them I read such art
و در ستارگان ثابت‌شان هنری می‌خوانم،

As truth and beauty shall together thrive
که راستی و زیبایی با هم شکوفا می‌شوند،

If from thyself, to store thou wouldst convert:
اگر خویش را برای ذخیره بسپاری،

Or else of thee this I prognosticate,
وگرنه این پیش‌گویی را برایت دارم:

Thy end is truth’s and beauty’s doom and date.
پایانت، پایان و اجل راستی و زیبایی خواهد بود.


غزل ۱۵ تحلیل

شاعر به طبیعت و چرخه زوال در همه چیز نگاه می‌کند؛ رشد و پژمردگی گیاهان و انسان‌ها در سایه تأثیر ستارگان. مضمون غالب این شعر تأمل بر ناپایداری زیبایی و جوانی است. شکسپیر اینجا یک هشدار می‌دهد: زمان و زوال، حتی تو را که در اوج جوانی و زیبایی هستی، از بین خواهند برد. از نظر ادبی، استعاره‌های مربوط به طبیعت (گیاه، آسمان، فصول) در خدمت تأکید بر گذرا بودن همه‌چیز به کار می‌روند و نوعی حس غم لطیف در زبان موج می‌زند.

غزل ۱۵
When I consider everything that grows
وقتی به هر آنچه می‌روید می‌اندیشم،

Holds in perfection but a little moment.
که در کمال، فقط لحظه‌ای کوتاه می‌پاید،

That this huge stage presenteth nought but shows
که این صحنه بزرگ جز نمایش چیزی نیست،

Whereon the stars in secret influence comment.
که ستارگان در نهان بر آن تأثیر می‌گذارند،

When I perceive that men as plants increase,
وقتی درمی‌یابم که مردمان چون گیاهان می‌بالند،

Cheered and checked even by the self-same sky:
به همان آسمانی دلشاد و افسرده می‌شوند،

Vaunt in their youthful sap, at height decrease,
در شیره جوانی می‌بالند، و در اوج کاهش می‌یابند،

And wear their brave state out of memory.
و آن شکوه دلیرانه‌شان را از یاد می‌برند،

Then the conceit of this inconstant stay,
آنگاه این خیال بی‌ثبات،

Sets you most rich in youth before my sight,
تو را در نظرم در جوانی بس توانگر می‌سازد،

Where wasteful Time debateth with Decay
آنجا که زمان اسراف‌گر با زوال جدل می‌کند،

To change your day of youth to sullied night,
که روز جوانی‌ات را به شب آلوده بدل سازد،

And all in war with Time for love of you,
و من در همه جنگ با زمان، به خاطر عشق به تو،

As he takes from you, I engraft you new.
هرچه او از تو می‌ستاند، من تازه‌اش می‌کارم.


غزل ۱۶ تحلیل

شکسپیر در این غزل مستقیماً معشوق را خطاب قرار می‌دهد و می‌پرسد چرا برای غلبه بر زمان از راهی قوی‌تر (مثل فرزندآوری) استفاده نمی‌کنی؟ او می‌گوید شعرهای من کافی نیستند؛ تو خود باید کاری کنی تا زیبایی‌ات جاودانه بماند. مضمون اصلی اینجا دعوت به حفظ زیبایی از طریق نسل است، نه فقط هنر. از نظر هنری، تضاد میان «شعر سترون» و «باغ‌های دوشیزه آماده باروری» بسیار جالب و پر از ایهام‌های زیباشناسانه است.

غزل ۱۶
But wherefore do not you a mightier way
اما چرا راهی نیرومندتر نمی‌پویی،

Make war upon this bloody tyrant Time?
تا با این ستمگر خونریز، زمان، بجنگی؟

And fortify yourself in your decay
و خویشتن را در زوالت استوار سازی،

With means more blessed than my barren rhyme?
با ابزارهایی مبارک‌تر از شعر سترون من؟

Now stand you on the top of happy hours,
اکنون بر قله ساعات خجسته ایستاده‌ای،

And many maiden gardens yet unset,
و باغ‌های دوشیزه بسیاری هنوز کاشته نشده،

With virtuous wish would bear you living flowers,
با آرزوی پاک، گل‌های زنده‌ای برایت می‌زایند،

Much liker than your painted counterfeit:
بسی شبیه‌تر از تصویری نقاشی‌شده‌ات.

So should the lines of life that life repair
پس خطوط زندگی، همان زندگی را ترمیم می‌کنند،

Which this (Time’s pencil) or my pupil pen
که این مداد زمان یا قلم شاگرد من،

Neither in inward worth nor outward fair
نه در ارزش درونی و نه در زیبایی بیرونی،

Can make you live yourself in eyes of men.
نمی‌توانند تو را در چشمان مردمان زنده نگه دارند.

To give away yourself, keeps yourself still,
خویش را بخشیدن، خویش را پایدار می‌سازد،

And you must live drawn by your own sweet skill.
و تو باید با مهارت شیرین خود، زنده بمانی.


غزل ۱۷ تحلیل

شاعر نگران است که خوانندگان آینده حرف‌های او را اغراق‌آمیز و غیرواقعی بدانند. او می‌گوید زیبایی تو آن‌قدر فرازمینی است که شعرهای من حتی نیمی از آن را نشان نمی‌دهد. اما اگر تو فرزندی داشته باشی، شواهد زنده‌ای برای ادعاهایم خواهد بود. مضمون اصلی: نگرانی از بی‌اعتباری شعر و امید به جاودانگی از طریق نسل. از نظر ادبی، این غزل پر از بازی‌های زیبا میان حقیقت، اغراق شاعرانه و واقعیت نسل است.

غزل ۱۷
Who will believe my verse in time to come
چه کسی در آینده به شعر من ایمان خواهد آورد،

If it were filled with your most high deserts?
اگر با شایستگی‌های والای تو پر شده باشد؟

Though yet heaven knows it is but as a tomb
هرچند بهشت می‌داند که این تنها همانند گوری است،

Which hides your life, and shows not half your parts:
که زندگی‌ات را پنهان می‌سازد و نیمی از جنبه‌هایت را نمی‌نمایاند.

If I could write the beauty of your eyes,
اگر می‌توانستم زیبایی چشمانت را بنویسم،

And in fresh numbers number all your graces,
و در اعداد نو، همه ظرافت‌هایت را بشمارم،

The age to come would say this poet lies,
عصر آینده می‌گفت این شاعر دروغ می‌گوید،

Such heavenly touches ne’er touched earthly faces.
چنین لمس‌های آسمانی هرگز چهره‌های زمینی را لمس نکرده‌اند.

So should my papers (yellowed with their age)
پس نوشته‌هایم (که زرد شده‌اند از گذر زمان)،

Be scorned, like old men of less truth than tongue,
تحقیر می‌شدند، همچون پیرمردانی با زبان پر، ولی حقیقت اندک،

And your true rights be termed a poet’s rage,
و حقوق واقعی تو، خشم شاعر نام می‌گرفت،

And stretched metre of an antique song.
و وزن کش‌دار یک آواز کهنه.

But were some child of yours alive that time,
اما اگر فرزندی از تو در آن زمان زنده بود،

You should live twice,—in it, and in my rhyme.
تو دو بار زنده می‌ماندی؛ در او و در شعر من.


غزل ۱۸ تحلیل

یکی از مشهورترین و محبوب‌ترین سونات‌های شکسپیر است. او معشوق را با روزی تابستانی مقایسه می‌کند اما نتیجه می‌گیرد که معشوق از تابستان هم زیباتر و پایدارتر است. زمان و طبیعت، هر زیبایی‌ای را نابود می‌کنند اما زیبایی معشوق از طریق شعر جاودانه می‌شود. مضمون اصلی: پیروزی شعر بر زوال. از نظر هنری، این غزل شاهکار بازی با استعاره (تابستان، خورشید، بادها) و استفاده از لحن ستایش‌آمیز است.

غزل ۱۸
Shall I compare thee to a summer’s day?
آیا تو را به روزی تابستانی تشبیه کنم؟

Thou art more lovely and more temperate:
تو دوست‌داشتنی‌تر و معتدل‌تری،

Rough winds do shake the darling buds of May,
بادهای خشن جوانه‌های محبوب می‌ را می‌لرزانند،

And summer’s lease hath all too short a date:
و اجاره‌نامه تابستان کوتاه‌تر از آن است که باید.

Sometime too hot the eye of heaven shines,
گاهی چشم آسمان بیش از حد داغ می‌تابد،

And often is his gold complexion dimmed,
و اغلب سیمای زرینش کدر می‌شود،

And every fair from fair sometime declines,
و هر زیبایی گاه از زیبایی می‌افتد،

By chance, or nature’s changing course untrimmed:
به سبب بخت یا مسیر دگرگون طبیعت.

But thy eternal summer shall not fade,
اما تابستان جاودانت پژمرده نخواهد شد،

Nor lose possession of that fair thou ow’st,
و مالکیت آن زیبایی که داری از دست نخواهد رفت،

Nor shall death brag thou wand’rest in his shade,
و مرگ فخر نخواهد فروخت که در سایه‌اش سرگردانی،

When in eternal lines to time thou grow’st,
وقتی در خطوط جاودانه‌ای به زمان می‌روی،

So long as men can breathe or eyes can see,
تا زمانی که مردمان بتوانند نفس بکشند یا ببینند،

So long lives this, and this gives life to thee.
این زنده می‌ماند و زندگی را به تو می‌بخشد.


غزل ۱۹ تحلیل

شاعر مستقیماً با زمان سخن می‌گوید و قدرت ویرانگرش را بر جهان می‌پذیرد: شیر، ببر، ققنوس، همه تسلیم می‌شوند. اما از زمان می‌خواهد یک کار را انجام ندهد: معشوقش را از بین نبرد. با وجود این، می‌داند که عشقش در شعر برای همیشه جوان خواهد ماند. مضمون اصلی: جدال با زمان از طریق شعر. از نظر ادبی، کاربرد اسطوره‌ها (ققنوس)، تصویرهای طبیعت و دعوت مستقیم از زمان، شکلی نمایشی و پرقدرت به این غزل داده است.

غزل ۱۹
Devouring Time blunt thou the lion’s paws,
ای زمان درنده، تو پنجه‌های شیر را کند کن،

And make the earth devour her own sweet brood,
و زمین را وادار کن که فرزندان شیرین خود را ببلعد،

Pluck the keen teeth from the fierce tiger’s jaws,
و دندان‌های تیز را از دهان ببر وحشی برکن،

And burn the long-lived phoenix, in her blood,
و ققنوس دیرزی را در خونش بسوزان،

Make glad and sorry seasons as thou fleet’st,
فصل‌های خوش و ناخوش را پدید آر چون می‌گذری،

And do whate’er thou wilt swift-footed Time
و هرچه خواهی کن، ای زمان تندپا،

To the wide world and all her fading sweets:
با جهان پهناور و همه شیرینی‌های رو به زوالش.

But I forbid thee one most heinous crime,
اما تو را از یک جنایت عظیم بازمی‌دارم،

O carve not with thy hours my love’s fair brow,
ای زمان، با ساعت‌هایت پیشانی زیبای معشوقم را مسوز،

Nor draw no lines there with thine antique pen,
و با قلم کهنه‌ات خطی بر آن نکش،

Him in thy course untainted do allow,
او را در مسیرت بی‌آسیب بگذار،

For beauty’s pattern to succeeding men.
تا الگویی از زیبایی برای آیندگان باشد.

Yet do thy worst, old Time; despite thy wrong,
اما بدترین کارهایت را بکن، ای زمان کهن؛ علیرغم ستمت،

My love shall in my verse ever live young.
عشقم در شعرم برای همیشه جوان خواهد زیست.


غزل ۲۰ تحلیل

این غزل خاص است چون درباره معشوقی است که ظاهری زنانه و زیبایی دل‌فریب دارد اما در واقع مرد است. شکسپیر می‌گوید طبیعت ابتدا او را برای لذت زنان آفرید اما در نهایت بخشی به او افزود که او را از دسترس شاعر خارج کرد. مضمون اصلی اینجا هم عشق همجنس‌خواهانه و هم محدودیت‌های اجتماعی/طبیعی است. از نظر هنری، این سونات با ظرافت جنسیت، زیبایی و میل را درهم می‌آمیزد و با بازی‌های زبانی و ایهام‌های چندلایه درخشان است.

غزل ۲۰
A woman’s face with nature’s own hand painted,
چهره‌ای زنانه با دست طبیعت نقاشی شده،

Hast thou the master mistress of my passion,
تو سرور و معشوقه‌ی دل‌باختگی منی،

A woman’s gentle heart but not acquainted
قلبی نرم‌زنانه داری اما نه آشنا

With shifting change as is false women’s fashion,
با دگرگونی‌های مدگونه و فریبکارانه زنان،

An eye more bright than theirs, less false in rolling:
چشمی درخشان‌تر از آنان و کمتر فریبکار در گردش،

Gilding the object whereupon it gazeth,
که هر چیزی را که بدان می‌نگرد، زرین می‌کند،

A man in hue all hues in his controlling,
مردی به رنگ که همه رنگ‌ها را در سیطره دارد،

Which steals men’s eyes and women’s souls amazeth.
که نگاه مردان را می‌رباید و روان زنان را به حیرت می‌برد.

And for a woman wert thou first created,
و تو برای زن بودن نخست آفریده شدی،

Till nature as she wrought thee fell a-doting,
تا طبیعت هنگام آفریدنت دلباخته شد،


منبع: مجموعه آثار ویلیام شکسپیر