دوستان و همسایگان بیشتر اثر ویلیام اس. گری، اِی. استرل آرتلی، می هیل آرباتنات
آن گفت: «خداحافظ!» و وقتی بتی و بیل از پیادهرو به طرف خانهشان میرفتند، صدا زد: «کاش امروز من هم جزو خانواده شما بودم!»
همه بچههای خیابان اوک آرزو میکردند که امروز عضو خانواده بتی باشند.
دلیلش این بود که امروز روز ولنتاین بود.
روز ولنتاین در خانواده بتی مثل کریسمس یا روز تولد بود.
آن روز، خانواده همیشه برای هم یک مهمانی میگرفتند و یکدیگر را با هدیههای غافلگیرکننده خوشحال میکردند.
آنها همیشه مهمانی ولنتاین داشتند، چون نام خانوادگیشان «ولنتاین» بود.
بتی و بیل با عجله وارد خانه شدند. مادرشان و خواهر کوچولویشان مشغول درستکردن شیرینی بودند و روی شیرینیها آبنباتهای قرمز میگذاشتند.
بتی گفت: «آه، این شیرینیها برای مهمانیمان موقع شام خیلی قشنگ میشوند.»
بیل گفت: «بیایید کاغذ قرمز بیاوریم و اتاق را هم تزئین کنیم تا آن هم قشنگ شود. میتوانیم کاغذ قرمز را از چراغ تا دو طرف اتاق بکشیم.»
درحالیکه بقیه مشغول کار بودند، جین کوچولو کاغذ را میکشید و میگفت: «قشنگه!»
ناگهان بتی فریاد زد: «وای! این اتاق قرار است خیلی زیبا شود!»
کمی بعد، بتی جعبه بزرگ ولنتاین را که برای گذاشتن هدیههای غافلگیرکننده آماده کرده بود، آورد.
مادر و بیل هدیهها را بیرون آوردند.
بیل دو هدیه را داخل جعبه بزرگ گذاشت.
بعد مادر هدیهای را که کاغذ سفید داشت داخل جعبه گذاشت. دور آن را با روبان قرمز بسته بودند.
بیل پرسید: «مامان، این هدیه به چه کسی میرسد؟»
مادر گفت: «بعد از شام میبینی.»
بعد، یک جعبه قرمز و سفید و یک جعبه دیگر را که کاملاً قرمز بود، داخل جعبه گذاشت.
وقتی مادر درِ جعبه بزرگ ولنتاین را بست، جین کوچولو با خوشحالی فریاد زد: «قشنگه! قشنگه!»
بعد مادر به بتی و بیل گفت: «حالا باید شام را آماده کنم. لطفاً جین را با خودتان ببرید و در اتاق دیگری بازی کنید.»
بتی عروسکهای کاغذی برید. بیل قطار اسباببازیاش را درست کرد و جین هم یک توپ را قل داد.
کمی بعد، توپ به اتاق کناری غلتید.
جین کوچولو هم بلافاصله به دنبال توپ راه افتاد!
جین جعبه بزرگ ولنتاین را دید و درِ آن را باز کرد.
همه هدیهها را بیرون آورد.
بعد، تمام برچسبهای اسمها را از روی هدیهها کند.
داشت آخرین برچسب اسم را دوباره روی هدیه میچسباند که بتی وارد اتاق شد.
بتی با نگرانی فریاد زد: «آه، جین! هدیهات را باز نکن! تا بعد از شام صبر کن.»
در همان لحظه، بیل به در اتاق آمد تا ببیند چه اتفاقی افتاده است.
گفت: «من میتوانم همهچیز را درست کنم. هدیهها را دوباره داخل جعبه میگذارم و درش را میبندم. بعد هم جعبه را جایی بلند میگذارم.»
بعد از شام، پدر و بیل هدیههای ولنتاین را بین اعضای خانواده تقسیم کردند.
همه با هم هدیهها را باز کردند.
برای یک لحظه، هیچکس چیزی نگفت.
بعد، آقای ولنتاین لبخندی زد و گفت: «اسم من روی این جعبه است. اما ببینید چه چیزی نصیب من شده! قالبهای کیک!»
مادر گفت: «چه اتفاقی افتاده؟ ببینید من چه چیزی گرفتم! اسباببازی!»
بیل و بتی خندیدند. آنها میدانستند چه اتفاقی افتاده است.
با هم فریاد زدند: «ببینید ما چه چیزهایی گرفتهایم!»
جین کوچولو هم فقط هدیههایش را تکان میداد و با خوشحالی فریاد میزد: «قشنگه! قشنگه!»
مترجم: محمد سلیمانی فر
متن کتاب:
Thumb – Lightbox(Popup):

مطالب جالب
جمالزاده، پدر داستان کوتاه فارسی و میراثی ماندگار
«کلبه عمو تام» (Uncle Tom’s Cabin)
نسخه الکترونیک مرجع تماشاخانههای ایران منتشر شد