ویلیام شکسپیر، علاوه بر نمایشنامههای ماندگارش، با خلق ۱۵۴ سونات (غزل چهاردهپاره)، عمق احساسات انسانی را در قالب شعر به تصویر کشیده است. این اشعار که در قالب سونات انگلیسی (با ساختار ۱۴ سطری و قافیهپردازی منحصربهفرد) سروده شدهاند، به موضوعاتی چون عشق، زیبایی، مرگ، جاودانگی و گذر زمان میپردازند. در اینجا نگاهی داریم به ویژگیها و مضامین برجستهٔ این غزلیات:
ساختار سوناتهای شکسپیر
– قالب: هر سونات ۱۴ خط دارد با قافیهبندی ABAB CDCD EFEF GG.
– تقسیمبندی: ۳ بند چهارخطی (کواترین) + یک بند دوسطری (کوپلت) که نتیجهگیری نهایی را ارائه میدهد.
– زبان: ترکیبی از استعارههای پیچیده، کنایه و بازی با کلمات که نشانگر نبوغ شکسپیر است.
مضامین اصلی
۱. عشق ایدهآل و جاودانه:
– در سوناتهای نخست (مانند سونت ۱۸: *آیا تو را به روزهای تابستان تشبیه کنم؟*)، شکسپیر عشق را فراتر از مرگ میستاید و آن را با شعر جاودان میسازد.
– مثال:
> «تا آدمی نفس میکشد و چشمی میبیند،
> این اشعار جاویدان خواهند ماند، و تو در آنها زندگی خواهی کرد.»
۲. تضاد عشق جسمانی و روحانی:
– در سوناتهای مربوط به «بانوی تاریک» (مانند سونت ۱۳۰: *چشمانش به خورشید نمیماند*)، شکسپیر عشقی ناقص اما واقعی را توصیف میکند که از معیارهای کلاسیک زیبایی فراتر میرود.
– مثال:
> «با این حال، به خدایان قسم، معشوق من به همان اندازهی هر زنی نادر است
> که با دروغینهای مقایسه شده است.»
۳. نبرد با گذر زمان:
– شکسپیر در سوناتهایی مانند سونت ۶۰ (*همچون امواج خروشان به سوی ساحل سنگی*) از ویرانگری زمان مینالد، اما شعر را سلاحی برای شکست مرگ میداند.
– مثال:
> «زمانه دندانهای تیزش را در جان موجودات میفشرد،
> اما عشق من هرگز تسلیم تیغ تو نخواهد شد.»
۴. جاودانگی هنر:
– در سونت ۵۵ (*نه مرمر و نه طلاهای درخشان شاهان*)، او باور دارد که شعر بیش از بناهای تاریخی مقاوم است:
> «این خطوط تا ابد زنده خواهند ماند،
> و تو در آنها درخشان خواهی شد.»
برخی از مشهورترین سوناتها
– سونات ۱۸: *آیا تو را به روز تابستان تشبیه کنم؟*
(مشهورترین سونات شکسپیر که عشق را با طبیعت پیوند میزند.)
– سونات ۱۱۶: *عشق را نباید تغییر داد…*
(تعریف شکسپیر از عشق حقیقی به عنوان «ستارهای ثابت» که هرگز تزلزل نمیپذیرد.)
– سونات ۷۳: *آن زمان سال را در من ببین…*
(تصویرسازی از پیری و مرگ با استعارهٔ برگهای زرد پاییزی.)
ترجمههای فارسی و تأثیر فرهنگی
سوناتهای شکسپیر بارها به فارسی ترجمه شدهاند. از جمله:
– ترجمهٔ مهدی افشار با حفظ ساختار قافیه.
– ترجمهٔ رضا طاهری با نثری شاعرانه.
– برخی از ابیات این سوناتها در ادبیات معاصر فارسی بازتاب یافته و حتی در ترانهها استفاده شدهاند.
چرا سوناتهای شکسپیر جاودانه شدند؟
– پیوند عاطفه و فلسفه: شکسپیر احساسات را با پرسشهای عمیق هستیشناختی میآمیزد.
– زبان تصویری: استفاده از استعارههایی مانند زمان به عنوان قصاب یا عشق به عنوان ستارهٔ دریایی.
– فرامرزی بودن مضامین: دردها و امیدهای انسانی در هر زمان و مکان قابل درک است.
سوناتهای شکسپیر همچون آیینهای از روح بشرند؛ از عشق آتشین تا هراس از فراموشی. خواندن آنها نه تنها لذت ادبی، که سفری به ژرفای وجود انسان است.
غزلیات شکسپیر
در ادامه، ترجمهٔ ادبی و روان سونتهای ۱ تا ۱۰ شکسپیر به سبک نثر ارائه شده است:
سونت ۱
ما از زیباترین مخلوقات میخواهیم که نسل بیاورند، تا گل زیباییشان هرگز پژمرده نشود. اما وقتی آن عزیز زمان برسد و بمیرد، وارثی لطیف دارد که یاد او را زنده نگه میدارد. تو اما چشم بدوزیدهای به زیبایی خود و همچون آتشی که سوخت خود را میخورد، شعلهات را تنها با خودت تغذیه میکنی؛ جایی که نعمت هست، قحطی پدید میآوری و خودت بزرگترین دشمن خویش میشوی. ای که امروز زینت جهان و مژدهدار بهار فریبندهای، شادی درونت را در جوانهی خود مدفون میکنی و با خساست، نعمتی را که باید تقسیم کنی هدر میدهی. دنیا را دریاب، یا این حریص باش و سهم جهان را همراه خود به گور ببری.
۱
From fairest creatures we desire increase,
That thereby beauty’s rose might never die,
But as the riper should by time decease,
His tender heir might bear his memory:
But thou contracted to thine own bright eyes,
Feed’st thy light’s flame with self-substantial fuel,
Making a famine where abundance lies,
Thyself thy foe, to thy sweet self too cruel:
Thou that art now the world’s fresh ornament,
And only herald to the gaudy spring,
Within thine own bud buriest thy content,
And, tender churl, mak’st waste in niggarding:
Pity the world, or else this glutton be,
To eat the world’s due, by the grave and thee.
سونت ۲
وقتی چهل زمستان بر پیشانیات سایه بیفکند و در مزرعهٔ زیباییات خندقهای عمیق حُک کند، لباس جوانی که اکنون بر آن میبالیدی چون کاغذ کهنه داغان میشود و ارزشی نخواهد داشت. آن روز که از تو بپرسند زیباییات کجاست و گنج سالهای پربارت در کدام جایگاه نهفته، پاسخ دادن «در چشمان فرورفتهٔ خودم» شرمی جهانی و تحسینی بیثمر است. اما چه بهتر اگر پاسخ دهی: «این فرزند زیبا وارث من است و جمع عمر مرا به دوش میکشد.» با چنین ادامهای، تو هنگامی که پیری در راه است جوانه میزنی و خون گرم خود را در نسل بعد بازمییابی.
۲
When forty winters shall besiege thy brow,
And dig deep trenches in thy beauty’s field,
Thy youth’s proud livery so gazed on now,
Will be a tattered weed of small worth held:
Then being asked, where all thy beauty lies,
Where all the treasure of thy lusty days;
To say, within thine own deep sunken eyes,
Were an all-eating shame, and thriftless praise.
How much more praise deserv’d thy beauty’s use,
If thou couldst answer ‘This fair child of mine
Shall sum my count, and make my old excuse,’
Proving his beauty by succession thine.
This were to be new made when thou art old,
And see thy blood warm when thou feel’st it cold.
سونت ۳
به آیینهات بنگر و چهرهای را که میبینی بشمار، اکنون وقت آن است که آن چهره، چهرهای دیگر بیافریند. اگر امروز بیکار نشینی و از ایجاد جانشین باز بمانی، دنیا را فریب میدهی و مادری را از نعمت فرزند محروم میسازی. کدام شیرزن زیبارویی راضی است که رحم نرمد از باروریِ هنر تو؟ یا کدام عاشق آنچنان خودخواه است که قبر خود را بسازد و راه نسلهای آینده را بندد؟ تو آیینهٔ مادر خویشی و او در تو بهار خردسالی خود را میبیند؛ پس از خلال پنجرههای زمان، با آن همه چین و چروک، این دوران طلایی را تماشا خواهی کرد. اما اگر بینام و نشان بمانی و در تنهایی درگذری، تصویرت نیز با تو خواهد مُرد.
۳
Look in thy glass and tell the face thou viewest,
Now is the time that face should form another,
Whose fresh repair if now thou not renewest,
Thou dost beguile the world, unbless some mother.
For where is she so fair whose uneared womb
Disdains the tillage of thy husbandry?
Or who is he so fond will be the tomb
Of his self-love to stop posterity?
Thou art thy mother’s glass and she in thee
Calls back the lovely April of her prime,
So thou through windows of thine age shalt see,
Despite of wrinkles this thy golden time.
But if thou live remembered not to be,
Die single and thine image dies with thee.
سونت ۴
ای زیباییِ بیسود، چرا میراث زیباییات را تنها برای خود میخوری؟ طبیعت چیزی را نمیبخشد، تنها امانت میدهد و چون بخشنده است، به آزادگان میبخشد. پس ای خسیس خیرهسر، چرا دریغ میکنی از بخشیدن آنچه به تو عطا شده؟ ای سوداگر بیثمر، چرا با سرمایهای چنین بزرگ دادوستد میکنی اما هنوز زنده نمیمانی؟ وقتی تنها با خود معامله میکنی، خودت را فریب میدهی. پس هنگام رفتن طبیعت در طلب حساب، چه میراث قابل قبولی از خود بر جای میگذاری؟ زیباییات که بلااستفاده بمانی با تو دفن میشود، و تنها اگر مصرف شود، جانشین تو خواهد شد.
۴
Unthrifty loveliness why dost thou spend,
Upon thyself thy beauty’s legacy?
Nature’s bequest gives nothing but doth lend,
And being frank she lends to those are free:
Then beauteous niggard why dost thou abuse,
The bounteous largess given thee to give?
Profitless usurer why dost thou use
So great a sum of sums yet canst not live?
For having traffic with thyself alone,
Thou of thyself thy sweet self dost deceive,
Then how when nature calls thee to be gone,
What acceptable audit canst thou leave?
Thy unused beauty must be tombed with thee,
Which used lives th’ executor to be.
سونت ۵
آن ساعتهایی که با کار آرام و موسیقی لبخندت را میساختند و نگاهها را به خود میخواندند، روزی بر تو چنانی سختگیر خواهند شد که بیرحمانه تو را در دام خواهند انداخت؛ و آن نیکی که با زیباییات به چشم میآمد، خود قربانی زمان بیوقفه میشود که تابستان را به زمستان خشن میرساند. شیرهٔ گیاهان سرد میشود، برگهای شاداب میریزند، و برفِ بیرحم، زیبایی را پوشانده همهجا را برهنه میکند. اگر تقطیر تابستان نمیماند ـآن مایع زندانی در جام بلورینـ زیبایی بییار و یارای یادسپاری میشد. امّا گلهای مقطر تا هنگام زمستان هم شاید جلوهشان را ببازند، اما جوهر وجودشان شیرین باقی میماند.
۵
Those hours that with gentle work did frame
The lovely gaze where every eye doth dwell
Will play the tyrants to the very same,
And that unfair which fairly doth excel:
For never-resting time leads summer on
To hideous winter and confounds him there,
Sap checked with frost and lusty leaves quite gone,
Beauty o’er-snowed and bareness every where:
Then were not summer’s distillation left
A liquid prisoner pent in walls of glass,
Beauty’s effect with beauty were bereft,
Nor it nor no remembrance what it was.
But flowers distilled though they with winter meet,
Leese but their show, their substance still lives sweet.
سونت ۶
پس پیش از آنکه دست پارهپوش زمستان تابستانت را از تو بگیرد، تلخی زیبایی را در شیشهای شیرین کن و آن را چون گنجی نگاه دار. استفاده از آن نه حرام است و نه غارت، بلکه رفاقتیست که کسانی از روی رضایت قرض میدهند. با این سرمایهٔ زیبا خویش را به تولد دیگری وا دار، یا اگر ده برابرش کنی، دهبار از آن خوشبختتر خواهی بود. اگر ده جانشین برایت زاده شوند، خوشی دهگانه خواهی چشید. پس مرگ دیگر چه میتواند بکند وقتی که تو در نسلهای آینده همچنان زنده بمانی؟ مغرور مباش که بیش از حد زیبا هستی تا اسیر مرگ شوی و کرم وارثت گردد.
۶
Then let not winter’s ragged hand deface,
In thee thy summer ere thou be distilled:
Make sweet some vial; treasure thou some place,
With beauty’s treasure ere it be self-killed:
That use is not forbidden usury,
Which happies those that pay the willing loan;
That’s for thyself to breed another thee,
Or ten times happier be it ten for one,
Ten times thyself were happier than thou art,
If ten of thine ten times refigured thee:
Then what could death do if thou shouldst depart,
Leaving thee living in posterity?
Be not self-willed for thou art much too fair,
To be death’s conquest and make worms thine heir.
سونت ۷
در مشرقِ آسمان وقتی فروغ لطیف خورشید سر میکشد، هر نگاه خاضع در تحسین جلوهٔ نوظهورش سهیم است و با نگاهی حمدش میگوید. چون با خستگی از اوج روز فرو میافتد و شبیه پیری ناتوان از حرکت بازمیگردد، همان چشمهای وفادار که او را میپرستیدند، دیگر به ره دیگری مینگرند. چنینای تو که در میانهٔ روزگارت در اوج هستی، بینظر خواهی ماند؛ مگر آنکه برای خود پسری بیاوری تا نامت را در آیینهٔ چشمها جاودان کند.
۷
Lo in the orient when the gracious light
Lifts up his burning head, each under eye
Doth homage to his new-appearing sight,
Serving with looks his sacred majesty,
And having climbed the steep-up heavenly hill,
Resembling strong youth in his middle age,
Yet mortal looks adore his beauty still,
Attending on his golden pilgrimage:
But when from highmost pitch with weary car,
Like feeble age he reeleth from the day,
The eyes (fore duteous) now converted are
From his low tract and look another way:
So thou, thyself out-going in thy noon:
Unlooked on diest unless thou get a son.
سونت ۸
ای موسیقیِ نغز، چرا ماتمآلود گوش میدهی؟ شیرینیها با هم دشتی نمیسازند، شادمانی با شادمانی همراه میشود. چرا آنچه را به تو میرسد شادمانیات نمیکند، یا تلخیاش را بیغم میپذیری؟ اگر هارمونی اصیلِنغمهها، در آمیختن نتها، آزارِ گوش تو باشد، تنها به نرمی سرزنش میکند که چرا اجزایی را که باید با هم آشتی کنند، از هم جدا میکنی. بنگر چگونه هر سیمِ یکی چون همسر دیگری است و با هم نغمهای دلپذیر میسازند، شبیه پدری شاد، فرزندی خوشبخت و مادری خوشایند که همه در یک هماهنگی بیکلام میخوانند: «تو اگر تنها بمانی، هیچگاه بیهمتا نخواهی ماند.»
۸
Music to hear, why hear’st thou music sadly?
Sweets with sweets war not, joy delights in joy:
Why lov’st thou that which thou receiv’st not gladly,
Or else receiv’st with pleasure thine annoy?
If the true concord of well-tuned sounds,
By unions married do offend thine ear,
They do but sweetly chide thee, who confounds
In singleness the parts that thou shouldst bear:
Mark how one string sweet husband to another,
Strikes each in each by mutual ordering;
Resembling sire, and child, and happy mother,
Who all in one, one pleasing note do sing:
Whose speechless song being many, seeming one,
Sings this to thee, ‘Thou single wilt prove none’.
سونت ۹
آیا از آن میترسی که اشکِ بیوهای را بگستری و وا نروی؟ آه، اگر بینسل بمیری، جهان چون بیوهای بیهمتا بر تو میگرید—جهان همسرت میشود و همچنان عزادار توست—چون هیچ تصویری از تو پشت سر نگذاشتهای تا میان چشمان فرزندانت جاودانه بماند. مردمان، میراثت را چون ولخرج بیگمان تغییر جای میدهند، اما جهان از زیبایی تو خالی نمیماند؛ جز آن زیبایی که به کار نرود و میپوسد. آن دل که به دیگران مهر نورزد و خود را چنین در هم شقه کند، عشق از آن خانهای ندارد.
۹
Is it for fear to wet a widow’s eye,
That thou consum’st thyself in single life?
Ah, if thou issueless shalt hap to die,
The world will wail thee like a makeless wife,
The world will be thy widow and still weep,
That thou no form of thee hast left behind,
When every private widow well may keep,
By children’s eyes, her husband’s shape in mind:
Look what an unthrift in the world doth spend
Shifts but his place, for still the world enjoys it;
But beauty’s waste hath in the world an end,
And kept unused the user so destroys it:
No love toward others in that bosom sits
That on himself such murd’rous shame commits.
سونت ۱۰
از شرم انکار کن که دوستدار دیگری هستی وقتی برای خودت چنین بیپروا هستی. اگرچه ممکن است بسیاری دوستت داشته باشند، اما این که تو هیچکس را دوست نمیداری آشکارتر است. آنچنان در کینهٔ خود غرقەای که علیه خودت توطئه میکنی—میکُشی بامداد قصری زیبا را که باید آن را آباد کنی. ای تغییر ده اندیشهات تا دل من نیز تغییر کند: آیا کینه منزلت زیباتری دارد یا عشق ملایم؟ تو همچون حضور خود مهربان باش، یا دستکم با خود مهربان باش: برای خاطر من خودت را دیگری کن تا زیباییات در خویشتن یا در دیگری همچنان بماند.
۱۰
For shame deny that thou bear’st love to any
Who for thyself art so unprovident.
Grant if thou wilt, thou art beloved of many,
But that thou none lov’st is most evident:
For thou art so possessed with murd’rous hate,
That ’gainst thyself thou stick’st not to conspire,
Seeking that beauteous roof to ruinate
Which to repair should be thy chief desire:
O change thy thought, that I may change my mind,
Shall hate be fairer lodged than gentle love?
Be as thy presence is gracious and kind,
Or to thyself at least kind-hearted prove,
Make thee another self for love of me,
That beauty still may live in thine or thee.

مطالب جالب
داستان تیتوس آندرونیکوس
هملت، شاهزاده دانمارک
ژولیوس سزار