ترجمه متن داستان کودکانه “پتی به خودش کمک می کند” از کتاب “دوستان و همسایگان” بیشتر به سبک احمد شاملو.
متن داستان:
در یک روز زمستانی پتی لیتل در خانهی خود نشسته بود.
صدای پدر از حیاط میآمد.
ـ پدر! چه میکنی آنجا؟
در زمستان که باغ را آب نمیدهند!
پدر لبخندی زد:
ـ گفتم شاید خوشت بیاید اسکیتهای تازهات را بیازمایی، دخترم.
پتی چشمهایش برق زد:
ـ آه! میخواهی آب یخ بزند تا بتوانم روی آن سر بخورم؟
ـ درست حدس زدی. اما نه فردا… باید صبر کنیم تا شنبه.
شنبه صبح، سر میز صبحانه پتی فریاد زد:
ـ امروز میتوانم اسکیت کنم!
مادر، با لبخندی آرام گفت:
ـ امتحانش کن عزیزم.
پتی و مادر به حیاط رفتند.
پتی با شتاب اسکیتها را بست و گفت:
ـ ببین من دارم میروم!
اما پیش از آنکه جملهاش تمام شود، پاهایش لغزید و روی یخ نشست.
مادر دستش را گرفت، اما دوباره افتاد.
ـ نمیتوانم! ـ فریاد زد ـ حتی نمیتوانم بایستم!
پسر همسایه، پیتر، صدایش را شنید و دوید تا کمکش کند.
دست پتی را گرفت و گفت:
ـ یک پا جلو، بعد دیگری… آرام، مثل رقص باد.
پتی خندید اما پاهایش هر سو میرفت جز جلو.
پیتر گفت:
ـ خیلی خوب است! فردا هم باهم تمرین میکنیم.
ظهر، پدر پرسید:
ـ امروز اسکیت بازی کردی؟
پتی گفت:
ـ نه، فقط زمین خوردم… اما پیتر قول داده کمکم کند.
پدر سری تکان داد و لبخند زد:
ـ شاید راهی باشد که خودت بتوانی به خودت کمک کنی.
بعد از ناهار، وقتی پتی به باغ رفت، شگفتزده شد.
پدر ریسمان بلندی را از یکسوی حیاط تا سوی دیگر کشیده بود؛ درست بالای سطح یخ.
پتی اسکیتها را پوشید. باز پاهایش لغزیدند، اما دستهایش به ریسمان رسیدند.
خندید:
ـ آها! پدر این طناب را برای من بسته!
با دو دستش ریسمان را گرفت و پاهایش را آرام روی یخ لغزاند.
کمکم یک دست را رها کرد، بعد هر دو را.
و حالا او پرندهای بود که بر آینهی یخ میلغزید؛
تنها و آزاد، با بالهایی از اعتماد به خود.
پتی خودش را یافته بود.

مطالب جالب
تفریح در برف
سرخوشی بر یخ
یک اسب برای بابی