بخش اول همسایگان تپه بلوط داستان اول
دوستان و همسایگان بیشتر اثر ویلیام اس. گری، اِی. استرل آرتلی، می هیل آرباتنات
به نام مهربانترینِ مهربانان
یک اسب برای بابی

بابی ولز با همسایه اش، آقای لیتل، سلام کرد و دست تکان داد: «من یه اسب تازه دارم!»
آقای لیتل پرسید: «اسب داری؟»
بابی گفت: «آره، تو حیاط خونه س.»
آقای لیتل پرسید: «کی اسبت رو گرفتی؟»
بابی جواب داد: «همین امروز. بابام میگه این اسب خوبیه واسه من. میگه بهترین اسب خیابون بلوطه!»

آقای لیتل با تعجب پرسید: «اسب کوچولویی به این قد؟» (دستش رو به اندازه قد یه اسب کوچک گذاشت)
بابی سریع گفت: «اوه نه! از این بزرگتره. یه اسب خیلی بزرگه! بزرگترین اسبیه که تاحالا دیدی. دوبرابر قد شما بلندتره!»
ناگهان آقای لیتل خندید و گفت: «این واسه یه پسر کوچولو، اسب بزرگیه!»
بابی جوابی نداد، چون آقای لیتل سریع رفت تو خونه اش.

کمی بعد، بابی دید که ننسی و تام وینترز از مدرسه برمی گردند. دست تکان داد و فریاد زد: «من یه اسب دارم! بزرگترین اسبیه که تاحالا دیدین! دوبرابر قد آقای لیتل بلندتره!»
تام با خنده گفت: «این که اسب خیلی بزرگیه!»
بابی مکث کرد و گفت: «خب… شاید دقیقاً دوبرابر نباشه. ولی هم قد خودشه! و… شاخ هم داره!»
ننسی خندید و گفت: «شاخ؟ پس اسب تو باید یه گاو باشه! گاوا شاخ دارن، اسبا نه!»
بابی جواب نداد، چون پتی لیتل از راه رسید.

بابی فریاد زد: «هی پتی! من یه اسب جدید دارم! بزرگترین اسب دنیا! شاخ هم داره! پاهم نداره ولی می تونه تاخت بزنه!»
پتی با تعجب گفت: «وای بابی ولز! هیچ اسبی نمی تونه بدون پا تاخت بزنه!»
بابی این بار هم جوابی نداد، چون برادر و خواهرش، پیتر و آن، را دید که می آیند.
دست تکان داد و فریاد زد: «بیاین پیتر و آن! بیان اسبمو ببینن!»

پیتر خندید: «چه اسبی!»
تام اضافه کرد: «هم قد آقای لیتل بلنده!»
ننسی گفت: «شاخ داره، ولی گاو نیست!»
پتی فریاد زد: «این اسب می تونه بدون پا بتازه! همینجا تو خیابون بلوطه!»
بابی چیزی نگفت. فقط سوار اسب بزرگ و بلندش شد و تاخت زد! 🐎✨

مطالب جالب
تفریح در برف
سرخوشی بر یخ
پتی به خودش کمک می کند