صبحی زمستانی در مزرعهی بلوط، بازیگوشی کودکان و هراسِ گوسالهای کوچک روی یخ، لحظهای ساده اما پر از مهربانی و همدلی میآفریند؛ قصهای کودکانه با لحن شاعرانه و تصویرسازی پرطراوت. ترجمه متن داستان کودکانه “سرخوشی بر یخ” از کتاب “دوستان و همسایگان بیشتر” ترجمه ی محمد سلیمانی فر.
صبحِ یک شنبه، پشتِ انبارِ مزرعهی بلوط، یخ نشسته بود.
سه کودکِ خانوادهی «وینترز» شادمان بودند:
امروز، روزِ اسکیتسواری بود.
قرار بود چند دوست هم بیایند و با آنها بازی کنند.
تام زیر لب گفت: «نزدیکِ وقت ناهاره… کاش زودتر برسن.»
نانسی گفت: «ای کاش بیدرنگ پیداشون بشه.»
جکِ کوچولو هم نفسزنان گفت: «منم همینطور.»
پاهاش تُند میرفت، اما دستهاش تُندتر… انگار خودش دنبالِ خودش میدوید.

ناگهان تام چشمش به گوسالهی عزیزش افتاد؛
داشت روی یخ میدوید.
تام دست تکان داد و فریاد زد:
«نه! از یخ بیا کنار! برگرد، قبل از اینکه آسیبی ببینی!»
اما پاهای گوساله روی یخ میلغزید؛
یک دست جلو میرفت و پای دیگر انگار راه خودش را میرفت.
لحظهای بعد، با صدایی تُپمانند
روی زمین یخی نشست.
تام خودش را رساند و پشت سرش نانسی و جک آمدند.
بازوانشان را دور گوساله حلقه کردند تا بلندش کنند.

اما ناگهان پاهای «اسپات» دوباره از زیرش خالی شد.
او نشست…
و بچهها هم نشستند!
دست و پاها در هوا میچرخید، بر یخ میلغزید و تاب میخورد.
در همین هنگام، پیتر و اَن و پَتی با کفشهای اسکیت از راه رسیدند.
پیتر با لبخندی بزرگ صدا زد:
«اینجا چه خبره؟ میخواین گوساله رو اسکیتسوار کنین؟»
تام خندید و گفت:
«نه! دارم سعی میکنم از یخ بیرونش ببرم قبل از اینکه خودش رو زخمی کنه.»

پتی گفت:
«خب اسپات هم مثل منِ تازهکار اسکیت میکنه.
من هم اولش فقط مینشستم!
پیتر کمکم کرد… شاید اون بتونه به اسپات هم کمک کنه.»
تام خندید:
«نه… این یکی رو نه!»
اما ادامه داد:
«ولی همهمون با هم میتونیم هُلش بدیم تا از یخ بیرون بره.
اونوقت دیگه نمیافته و آسیبی نمیبینه.»
کمتر از لحظهای بعد، اسپات فهمید که دارد روی یخ جلو میلغزد.
ترسیده بود، اما صدمه ندیده بود.
به صدایی لرزان گفت:
«ماااا…»
و همچنان که روی یخ سُر میخورد،
بانگش بلندتر و لرزانتر شد:
«مااااا… مااااا…»

مطالب جالب
تفریح در برف
پتی به خودش کمک می کند
یک اسب برای بابی